Linkin Park Club

هواداران لینکین پارک

Linkin Park Club

هواداران لینکین پارک

ترجمه کامل آلبوم Hybrid Theory



Hybrid Theory
  Papercut
 One Step Closer
  With You
 Points Of Authority
  Crawling
 Runaway
 By Myself
 In The End
 A Place For My Head
 Forgotten
  Cure For The Itch

 Pushing Me Away

تکه کاغذ (روح)

امروز چرا شب رو حس میکنم؟
امروز چرا یه چیزی اینجا درست نیست؟
چرا امروز  پریشونم؟
هرچی پشت سر گذاشتم جنون بود
نمیدونم چی بود که اول پریشونم کرد
یا فشار بیزاری از کجا سرچشمه گرفت
اما می دونم چه حسیه
اینکه صدایی پشت سرمه
مثه صورتی که در درونم نگه داشتم
صورتی که هر وقت چشمام رو میبندم بیدار میشه
صورتی که هر وقت دروغ میگویم منو میبینه
صورتی که با هر بار سقوط من میخنده
(و همه چیز رو میبینه)
پس میفهمم که کی وقته شناور و غرق شدنه
صورت، درون منو میشنوه
زیر پوستم
 
اون مثه اینکه جنون دارم، دنبال گذشته منه
مثه گردباد تو ذهنم میچرخه
مثه اینکه نمیتونم صدای درونم رو بشنوم
مثه صورت درون، زیر پوست من
 
میدونم صورتی درونم هست که
به همه اشتباهاتم اشاره میکنه
تو هم درون خودت صورتی داری و
شاید جنون بدتری داشته باشی
نمی دونم اولین بار چی بود که منو از کار انداخت
 فقط میدونم که نمیتونم بایستم
همه طوری رفتار می کنن که واقعیت موضوع  
اینه که من نمیتونم توانایی های تورو جمع کنم
همه درونشون صورتی نگه میدارن
صورتی که هر وقت چشمام رو میبندم بیدار میشه
صورتی که هر وقت دروغ میگن اونهارو میبینه
صورتی که با هر بار سقوط میکنن میخنده
(و همه چیز رو میبینه)
 
پس میفهمم که کی وقته شناور و غرق شدنه
صورت درون منو میشنوه
زیر پوستم
 
خورشید غروب می کنه
حس میکنم نور هم به من خیانت می کنه
خورشید غروب می کنه
حس میکنم نور هم به من خیانت می کنه
 


یک قدم نزدیکتر (تا پرتگاه)

بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم
هرچی میگم رو قبلا گفتم
همه این کلمات، هیچ حسی نمیده
خوشبختی رو در بی خبری پیدا کردم
کمتر شنیدن من و کمتر گفتن تو
اگر راهی برای خروج پیدا کنی
(مثه گذشته)
 
هرچی به من میگی
(یه قدم منو به لبه نزدیک تر میکنه)
تقریبا از پا افتادم
یه اتاق کوچیک واسه تنفس میخوام
(چون یه قدم به لبه نزدیکتر شدم)
تقریبا از پا افتادم
 
پاسخ هارو پیدا کردم اما خیلی شفاف نیستن
کاش راهی بود تا ناپدید بشم
تمام این افکار هم هیچ حسی نمیده
خوشبختی رو در بی خبری پیدا کردم
 
هیچ چیز قصد رفتن نداره
چندین بار
 
وقتی باهات حرف میزنم دهنت رو ببند
خفه شو
تقریبا از پا افتادم
 


با تو

امروز در رویایی بیدار شدم
به سرمای راکد و من پاهای سردم رو روی زمین گذاشتم
همه چیز رو درباره دیروز فراموش کردم
یادم میاد وانمود میکردم جایی هستم که هیچ وقت نبودم
ذره ای از طعم دورویی
و در بین اشتباهات بیدار میشم، واکنش آرام
با اینکه به من نزدیکی
هنوز با من فاصله داری و من نمیتونم تورو برگردونم
 
واقعیت داره، احساسی که دارم
عهدی بود که با چهره تو بستم
آوای صدای تو
خاطرات منو رنگ میزنه
با اینکه با من نباشی
 
من با تو ام
حالا میبینم که همه چیز رو درونت نگه داشتی
من با تو ام
حالا میبینم حتی وقتی که چشام بسته باشه
 
من به تو آسیب میرسونم و تو به من
سقوط میکنیم، با اینکه روز همچنان ادامه داره
مرز باریک میون این و اون
وقتی همه چیز اشتباه میشه من فکر میکنم گذشته خواب و خیال بوده
در مخمصه خاطره ها گیر کردم
 
و در بین اشتباهات بیدار میشم، واکنش آرام
با اینکه به من نزدیکی
هنوز با من فاصله داری و من نمیتونم تورو برگردونم
 
نه
اهمیت نداره که از چه راه دوری اومدیم
برای دیدن تو تا فردا نمیتونم صبر کنم
 


نشانه های قدرت

بازی رو زودتر از بقیه باختی
اسم شرمنده رو رو خودت بزار
صورتت رو بپوشون
نمیتونی دیگه راه رو ادامه بدی، به سرعت میگذره
فقط بخواه که آخرین نباشی
 
اینطوری نگاه کردنم رو دوست داری
با اینکه وادار میکنی برای لذت بردن کارهای وحشتناک بکنم
اگر جا بزنم برنده میشی
زندگی و غرورم شکستن
تو دوست داری فک کنی هرگز کار اشتباه انجام ندادی
اونطوری که بلدی زندگی کن
یه طور رفتار میکنی که انگار کسی هستی
 
دوست داری هرچی میگم انجام بدم
اگر بسمت تو بیام اینطوری به خودم لطمه زدم
اگر جا بزنم برنده میشی
زندگی و غرورم شکستن
 


خزنده

در پوست خود می خزم
این زخم ها خوب نخواهند شد
 میترسم که چطوری سقوط خواهم کرد
گیج شدم که واقعیت چیه
 
چیزی درونم هست که از زیر به رو کشیده میشه
گیج و از پادراومده
میترسم عدم اعتماد به نفس هرگز تموم نشه
خودمو کنترل میکنم اما نمیتونم وانمود کنم
برای پیدا کردن دوباره خودم
موانع نزدیکتر میشن
 
(بدون اعتماد به نفس، قبول کردم که سختی بیشتری رو تحمل کنم)
 
این احساس رو قبلا هم داشتم
نا امنی
 
رنج و عذاب بی نهایت خودش رو بروی من میکشه
پریشونی، واکنش
در برابر خواسته هام درکنار واکنشم ایستاده ام
تکراری، چطور میتونم وانمود کنم
 


فراری

دیوار نوشته های تزئینی
زیر آسمان غبار آلود  موجی پیوسته از نگرانی
بر بالای ایمان شکسته
متوجه شدم اون درس هایی که به من یاد دادی
هرگز حقیقت نداره
 
اما حالا زیر سوالم  
(باز با انگشت نشونم میدن)
به جرم همدستی
(با انگشت نشونم میدی)
 
میخوام فرار کنم
بدون خداحافظی
میخوام واقعیت رو بدونم
بجای تعجب از "چرا"
میخوام جواب رو بدونم
بدون دروغ
میخوام درو ببندم
و چشامو باز کنم
 
کاغذ باطله و صدای گوشخراش
زیر آسمون خاکستری
بنظر میرسه موجی دیگه از دلواپسی قصد رفتن نداره
هر آنچه گفتم کلماتی که هرگز راست نبودن
 


بدست خودم

برای چشم پوشی اونچه که پشت سرم انجام دادن چه کردم؟
آیا کورکورانه غرایزم رو دنبال کردم؟
آیا غرورم رو پشت این رویا ها پنهان کردم؟
آیا در برابر افکار ناراحت و دیوانه کننده تسلیم شدم؟
آیا قصد دارم اینجا بشینم و سعی میکنم اون رو بلند کنم؟
و یا سعی دارم دست آلوده به خون اونارو بگیرم؟
آیا اندکی ایمان دارم که گول دروغ رو نخورم؟
یا اصلا ایمان دارم  تا به تنهایی زندگی کنم؟
چونکه نمیتونم صبر کنم از بین برم
حرکت درست رو انجام میدم اما تو این وسط گم شدم
لباس تظاهر روزانه ام رو میپوشم، اما بعد از اون
در آخر دوباره صدمه میبینم
 
بدست خودم
(خودم)
میپرسم چرا
(اما در ذهنم یافتم که)
نمتونم به خودم تکیه کنم
بدست خودم
(خودم)
میپرسم چرا
(اما در ذهنم یافتم که)
نمتونم به خودم تکیه کنم
 
نمیتونم صبر کنم
چی میخوام وقتی که از بین رفتم
برای پذیرفتن خیلی زیاده
نمیتونم صبر کنم
برای هر چیزی، تا به چرخش هرچیزی نگاه کنم
با افکار شکسته و فروریختن
 
اگر به گذشته برگردم، بی دفاعم
و برای کورکورانه رفتن احمقانه بنظر میرسم
اگر غرورم رو پنهان کنم و بزارم همه چیز ادامه پیدا کنه
اونها بر من غلبه میکنن، تا اینکه همه چیز از بین میره
و اگه بزارم از بین برن بهترین کارو کردم
 و اگه سعی کنم اونارو بدست بیارم جلو خواهم زد
اگه با یه سوال مثه سرطان بمیرم
در سکوت جواب ها دفن خواهم شد
 
چه فکری میکنی؟ که من بیش از اینها باختم
خیلی ترسیدم ، بی ارتباط
چه انتظاری داری؟ من میفهمم باید چیکار کنم
اونچه رو که میدونم رو به من خواهی گفت
 
آیا تو (میدونی؟)
نمیتونم بهت بگم چطوری مجبور به رفتن کردم
مهم نیست که چه کردم و چقد سخت تلاش کردم
بنظر میرسه نمیتونم خودم رو متقاعد کنم
چون درگیر ظاهرم
 


در پایان

(با یک چیز شروع شد)
نمیدونم چرا
اهمیت نداره که چقدر سخت تلاش میکنی
به خاطر بسپار
قافیه هایی رو که ردیف کردم
تا سر وقت توضیح بدم
(هر چی که میدونم)
وقت چیز با ارزشیه
نگاه کن که با نوسان آونگ میگذره
به شمارش معکوس تا پایان روز نگاه کن
با تیک-تیک ساعت زندگی میگذره
(غیر واقعیه)
حرکت-ش رو حس نمیکنی
میبینی که زمان درست از پنجره بیرون میره
سعی میکنی نگه-ش داری ولی نمیدونی
همه رو هدر دادم تا
(رفتنت رو ببینی)
همه چیز رو در خود نگه میدارم
با اینکه سعی کردم، اما همه چیز از هم میپاشه
معنایش برای من اینه
که درآخر خاطره ای بودی که
 
من سخت تلاش کردم
و به اینجا رسیدم
اما در پایان
هیچ اهمیتی نداره
باید سقوط کنم تا همه چی رو از دست بدم
اما در پایان
هیچ اهمیتی نداره
 
یک چیز، نمیدونم چرا
اهمیت نداره که چقدر سخت تلاش میکنی
به خاطر بسپار
قافیه هایی رو که ردیف کردم
تا خودم رو بیاد بیارم
(که سخت تلاش کردم)
با اینکه منو مسخره میکردی
طوری رفتار میکردی که انگار  قسمتی از سهم تو بودم
بیادآوردن تمام لحظه هایی که با من در جنگ بودی
تعجب میکنم که به اینجا رسید
همه چیز اونطوری که قبلا بودن نیستن
تو دیگه منو نمیشناختی
تو نبودی که من رو اون زمان شناختی
به هرحال همه به من برمیگیرده
(در پایان)
همه چیز رو در خود نگه میدارم
با اینکه سعی کردم، اما همه چیز از هم میپاشه
معنایش برای من اینه
که درآخر خاطره ای بودی که
 
من سخت تلاش کردم
و به اینجا رسیدم
اما در پایان
هیچ اهمیتی نداره
باید سقوط کنم تا همه چی رو از دست بدم
اما در پایان
هیچ اهمیتی نداره
 
اطمینان رو در تو قرار میدم، جایی که دور از دسترسم
و برای تمام اینا
فقط یه چیزه که باید بدونی
 
اطمینان رو در تو قرار میدم، جایی که دور از دسترسم
و برای تمام اینا
فقط یه چیزه که باید بدونی
 


فراموش شده

از بالا به پائین
پائین به بالا متوقف میشم
در مرکز فراموش شدم
در میان افکارم
اطمینان رو از من گرفته
تصور اونجا
خاطراتی که منو رها نمیکنن
پس چرا باید نگران باشم؟
 
در اونجا  مکان خیلی تاریک هست که انتهاش رو نمیبینی
نمیتونم در برابر چنین شوکی از خودم دفاع کنم
سوال هایی که مثه باران اسیدی نم-نم روسرم میباره
با قدرت هرچه تمام نیروی الهام
چشام رو میبندم و افکار زنگ زده و پوسیده خاک گرفته ام رو جستجو میکنم
و نقطه ای از نور زمین رو دربر میگیره
و در این دنیای زنگ زده متظاهر تراوش میکنه
و آرام چشمانم رو باز میکنم و بازم تاریک هست
 
در خاطره ای منو پیدا خواهی کرد
با چشمانی گر گرفته
و تاریکی که منو سخت نگه داشته
تا اینکه خورشید طلوع کنه
 
همه جا میچرخم از بالا و پائین صدای فریاد میاد
آلودگی در صدای ناتموم پیدا میشه
چرخ ها میچرخن و غروب
از پشت چراغ های خیابان میخزه
تکه کاغذی که روش نقاشی شده
تو خیابون معلق هست تا زمانی که باد میوزه
خاطرات هم شبیه به این تصویر بودن
کاغذ مچاله شده نمیتونه مثه روز اولش صاف بشه
 
حالا منو به حرکت انداختی
افکارم رو برگردوندی
و به تو میگم اونرو درست در تو میبینم
 


منو کنار میزنی

 به تو دروغ گفتم چون کاریه که همیشه انجام میدم
این آخرین لبخنده همون حقه که همیشه برای با تو بودن انجام میدم
 
همه چیز از هم میپاشه
حتی آدم هایی که هرگز ابرو در هم نمی کشنن
بلاخره خواهند شکست
 (قربانی پناه بردن به دروغ)
هرچیز پایانی داره
بزودی میفهمی که بیجا به آزاد شدن زل زده بودیم
 (قربانی هرگز نفهمیدن)
 
چرا هیچ وقت کنار نرفتم
چرا اینطوری خودمو بازی دادم
حالا میبینم، امتحانم میکنی
منو کنار میزنی
 
امتحان شدم، مثه تو، تا هرکاری که تو بخوای انجام بدم
این آخرین باریه که بخاطر با تو بودن سرکوفت رو تحمل میکنم

نظرات 1 + ارسال نظر
تاکسی-تاکسی پنج‌شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 12:04 ب.ظ http://taxitaxi.blogfa.com

سلام خوبی؟؟؟
دوباره اومدم. خدا بخیر بگذرونه
راستی اگه دوست داشتی منو لینک کن خاطرات روزانم با مردمه
منتظرتم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد